ابرها و ستاره ها   

  

   

  

   ابرها مجنون را تماشا مي كردند

   به دنبال ليلي بود

   منزل به منزل، خاك به خاك

   ابرها اما مي دانستند كه رسيدني در كار نيست

  

   ستاره ها محو ليلي بودند

   در پي مجنون بود

   بيابان به بيابان

   ستاره ها اما مي دانستند كه رسيدني در كار نيست

   پايان يكي، آغاز ديگري بود

   ليلي، ماه بود و

   مجنون، خورشيد

   ابرها و ستاره ها اما مي دانستند...

 

*
   نسل مجنون   

 

  

  

   يه بار مجنون بغض كرد

   بغض مجنون تركيد

   اشك، روي گونه هاش جاري شد

   دامنش ازچكيدن اشك چشماش خيس شد

   دامنِ از اشك خيس مجنون، به زمين كشيد و خاكي شد

   خاكِ زمين، از اشك دامن مجنون، گِل شد

   خدا اون گِل رو برداشت و گذاشت قاطي گِل نسل مجنون

                                     به همين سادگي

 

*