فانوس   

  

   نور فانوس بود

   كه رو به خاموشي مي رفت.

   اميد مجنون هم.

   هنوز خيره به سو سوي نور بود و

   نااميدانه آرزو كرد

   خاموش نشود.

   نور كه به آغوش خواب غلتيد،

   ديگر در اين دنيا نبود.

   ليلي را ديد كه روبرويش نشسته.

   نمي دانست نور فانوس است

   كه دوباره جان گرفته

   يا صورت ليلي بود

   كه چون هلال ماه مي درخشيد.

   هر چه  بود، قريب بود و خواستني.

   ليلي گفت، آرزو كن.

   - بغض كرد و آرزوي فانوسي

   كه هيچ وقت خاموش نشود.

   ليلي خنديد و گفت:

   چيزي را بخواه كه نداشته باشي!

   - « آرامش را طلبيد.»

   ناگهان مضطرب شد و

   ليلي گريست.

   گفت آرزو كن.

   - بغض فرو خورده اش،

   شكست و گريست.

   آنقدر گريست كه آرام شد.

   حالا ديگر ليلي را نمي ديد.

   فانوسي در بر داشت

   كه چون هلال ماه مي درخشيد.

   و حرارتي چونان،

   كه بنيانش را مي سوخت.

   فانوسش را برداشت و

   دوباره به راه افتاد.

   باران، بي امانْ مي باريد.

 

*