عصيان

   ghiyame%20kave.jpg

   زمین هنوز می لرزید،<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

   دل آسمان نیز.

   تکه های سرد و نمناک تمثال لیلی

   بر زمین بود.

   آینه نیز،

   تصویر مجنون را

   هنوز

   بر سینه داشت.

   آن هنگام که مجسمه ی لیلی را

   بر زمین زد و

   دیوانه وار،

   تکه های بی روحش را

   نثار آسمان کرد.

   مجنون،

   سودای وجود آتشین لیلی

   در سر داشت و

   آغوش بی پرده اش را.

   حالا،

   بیابان بود و

   رد خونین مجنون.

   زمین بود و

   آتش عصیان عشق.

/ 108 نظر / 85 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهام

ممنون که سرزدی وب عالييی

maryam

ای بابا خبر بد که گفتن نداره.....ممنون. نوشته مثل هميشه زيبا بود...اما اينبار خيلی تلخ بود.... شاد باشی.

احسان

احتمالا مجنون از اهالیه لبنان بوده

اسكروج

سلام چطوری ؟ ببخشيد شکل وبلاگ يوخده عوض شد البته موقتيه تنوع اصلنياش بد نيست موسی

بنت الهدی صدر

خوشحالم که بالاخره به ليلی و مجنون تبديل شد ! اينقدر زيباست که چند بار از اول خوندمش ... از تمام اشعار برايم آشناتر بود اين شکستن خونين عشاق را اینگونه می خواند دست مريزاد يا علی

هاله

مجنون، سودای وجود آتشین لیلی در سر داشت و آغوش بی پرده اش را.

هاله

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟

میثاق

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه!هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر میشه، و اگه رفتی جای پاهات برای همیشه می مونه....[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

احسان ناظم بکایی

سرگذشت گل غم تا در اين دهر ديده كردم باز گل غم در دلم شكفت به ناز بر لبم تا كه خنده پيدا شد گل او هم به خنده اي وا شد هر چه بر من زمانه مي ازود گل غم را از آن نصيبي بود همچو جان در ميان سينه نشست رشته عمر ما به هم پيوست چون بهار جوانيم پژمرد گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد يا دلم را چو روزگار شكستي هست مي كنم چون درون سينه نگاه آه از اين بخت بد چه بينم آه گل غم مست جلوه خويش است هر نفس تازه روتر از پيش است زندگي تنگناي ماتم بود گل گلزار او همين غم بود او گلي را به سينه من كاشت كه بهارش خزان نخواهد داشت محمد (راهی) ۱:۱٤ ‎ق.ظ - سه‌شنبه، ۳ امرداد ۱۳۸٥تا در اين دهر ديده كردم باز گل غم در دلم شكفت به ناز بر لبم تا كه خنده پيدا شد گل او هم به خنده اي وا شد محمد (راهی) ۱:۱٢ ‎ق.ظ - سه‌شنبه، ۳ امرداد ۱۳۸٥سلام. حال شما ؟ سر نميزنی ...! مژگان ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ - سه‌شنبه، ۳ امرداد ۱۳۸٥سلام درمورد ليلی و مجنون حکايتها بسيار است ... ای کاش باور کردنی بودند. مرسی فعلا امير ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ - سه‌شنبه، ۳ امرداد ۱۳۸٥و انگار هنوز زمين می لرزد آسمان نيز چندين بار خواس